اعتراف می کنم...!؟

 

اعتراف می کنم بچه بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعدمی آمدم گریه میکردم و به مادرم می گفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد! 

اعتراف می کنم یه بار سره کلاس خوابم برده بود استاد می خواست از کلاس بیرونم کنه 3 دفه گفت برو بیرون!گفتم :چشم الان میرم(اما هر کاری میکردم نمی شد!) دفه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری؟منم دادزدم گفتم بابا!پام خواب رفته! 

اعتراف میکنم بچه که بودم مجری برنامه کودک می گفت: نقاشی هاتونو واسم بفرستید،من هم نقاشی می کشیدم واز پشت تلویزیون (از اون مدل مبلی قدیمی ها) می انداختمش تو. همش هم منتظر بودم نقاشی ها مو نشون بده!بعد از چند وقت تلویزیون خراب شد و تعمیر کار اومد وقتی پشتشو باز کردن ..... 

اعتراف میکنم وقتی 7_8 ساله بودم دیدم از حلزون تو باغچه مون وقتی راه میره یه آب لزج در میاد.فکر کردم سرما خورده،رفتم پنی سیلینی که دکتر بهم داده رو توی سرنگ خالی کردم به حلزونه تزریق کردم که مثلا سرما خوردگیش خوب شه،حلزونه ترکید. 

اعتراف می کنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاقش گفت:امیر جووون بلند گفتم جانم؟گفت خیلی میخوامت.... گفتم منم همین طور...گفت پیش ما نمیای؟گفتم چرا حتما...از پشت میزم بلند شدم برم توی اتاقش.به در اتاقش که رسیدم دیدم تلفنی داره با دوستش حرف میزنه و من از شدت ضایعگی دیوار را گاز گرفتم... 

کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص"وقتی داشتم مشقامو می نوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه می گیم بارون" اما کتابیش میشه "باران"پس صابون هم لابد صابان هست اصلش!از این نبوغ خود کیف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان!فرداش معلممون به شدت نبوغ مو برد زیره سوال! 

اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با اجر زدم تو سره یکی از بچه های اقوام تا ببینم دوره سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه !تازه هی چند بار پشت سره هم این کارو کردم، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد.

 

/ 7 نظر / 16 بازدید
میلاد

اشک از دل شکستگی است،سکوت از تنهایی...... لبخند از مهربانی و کامنت از دلتنگی................ آپم............[گل]

میلاد

اشک از دل شکستگی است،سکوت از تنهایی...... لبخند از مهربانی و کامنت از دلتنگی................ آپم............[گل]

Æsghar

aval sala, dowom inke mamnon az inke sar mizani !!! nazare lotfete ... weblake zibaie dari emkane estefadeh ro bordam ;)

غریبه ی آشنا(ای اف جی)

سلام نمی دونم وقتی کامنت می ذارم ارسال نمیشه بازم می گم.لینکت کردم خوشحال شدم به وبلاگم سر زدید.ولی دیگه سرنمی زنی چرا؟ببخشید که جواب کامنتاتو نداده بودم آخه نت نداشتم الانم آپم با رمز 1212 خوشحال می شم تشریف بیاری.

بوسراق

اعتراف می کنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاقش گفت:امیر جووون بلند گفتم جانم؟گفت خیلی میخوامت.... گفتم منم همین طور...گفت پیش ما نمیای؟گفتم چرا حتما...از پشت میزم بلند شدم برم توی اتاقش.به در اتاقش که رسیدم دیدم تلفنی داره با دوستش حرف میزنه و من از شدت ضایعگی دیوار را گاز گرفتم... کدومتون امیرید ؟؟؟ [نیشخند][نیشخند][نیشخند]

بوسراق

کاش اندازه فندق بود ... انقد بزرگه کی شودیم معلم بروبکس . تو کتابخانه نمیزارن درس بخوانیم همش میان سوال میپرسن .

rasol

یـــــاد روزگــار شیریــــن-مـــــــرسی